شمارهٔ ۲۱ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان فتح من آخر به نوبهار رسد
نهال عیش من آخر به برگ و بار رسد
دلی که کوفته رنج و زخم خورد غم است
به عیش و عشرت بی حد و بی شمار رسد
امید هست کزین پس نوا و واله زیر
به بزم ما بدل ناله های زار رسد
اگر به خاطر هرکس ز گلستان جهان
گهی نسیم گل و گاه زخم خار رسد
چشیدایم بسی زخم خار، وقت آمد
که کار ما به گل لعل آبدار رسد
به عذر یک غم دل گیر کز زمانه رسید
نشاط و خرمی و کام دل، هزار رسد
ز خوش دلی و طرب دست باز نتوان داشت
اگر به خاطر ما گه گهی غبار رسد
ز چشم زخم فنا . . .
ز روزگار چنین غم به روزگار رسد
که گفت یا که؟ گمان برد کز زمانه به ما
غم بزرگ به یک سال در دو بار رسد
رسید موسم آن کز شرابخانه لطف
به دست ما مدد جام خوشگوار رسد
ز تاب دل به سر زلف تابدار رسیم
چو عاشقی که ز هجران به وصل یار رسد
به گوش ما بدل ناله های غمزدگان
حدیث و نکته چون در شاهوار رسد
طرب رسد ز پس غم چنانکه وقت خزان
نسیم کوکبه لطف نوبهار رسد
خروش بربط و بانگ سرود و ناله چنگ
ز بزم بر فلک سبز زر نگار رسد
طراز حاصل این جمله آن تواند بود
که سوی ما مدد لطف کردگار رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس امید و شادی پس از غم و اندوه اشاره دارد. شاعر از رویش و شکوفایی نهال عیش و زندگی سخن میگوید و بیان میکند که دلهای زخمخورده سرانجام به خوشی و شادکامی خواهند رسید. وی همچنین به تضاد بین زیبایی و درد در زندگی اشاره کرده و میگوید که اگرچه مشکلات وجود دارند، اما شادیهای بیپایان در راه است. از مراسم و بزمهای پر از موسیقی و شادی صحبت میشود و در نهایت، امید به لطف الهی و رسیدن به شادی و نشاط مطرح میگردد. اشعار حاکی از این است که پس از هر دشواری، خوشی در انتظار است.