نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / شکوائیه / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه وقت موی سیپدست روز برنایی

چه روز زحمت پیری است وقت زیبایی

مرا که اول عهد جوانی امروزست

شبم چو روز همی گردد اینت رسوایی!

رواست کز پی موی سیاه دل تنگم

که در میان سیاهی است نور بینایی

تو ای زمانه چه دیدی در آنکه پیش از وقت؟

عبیر بر سر کافور تازه اندایی

تو ای سپید موی! از خدای شرمی دار

نه وقت تست که تو از کمین برون آیی

مرا بنفشه چو نورسته است هم شاید

گرم بنفشه به برگ سمن نیالایی

اگر چه موی سیاه و سپید هر دو یکی است

مرا که فارغم از تازگی و برنایی

ولیک خوش نبود کز سپید کاری خویش

ز ظلم موی سپیدم به خلق بنمایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره گذر زمان و تغییرات آن است، به ویژه تأثیر پیری بر جوانی و زیبایی. شاعر به موی سپید و نشانه‌های پیری اشاره می‌کند و از احساس تنهایی و ناامیدی‌اش در این راستا می‌نویسد. او تأکید می‌کند که زیبایی و جوانی با گذشت زمان به زحمت تبدیل می‌شود و از اشکال مختلفی که جامعه بر اساس ظاهر به انسان‌ها می‌دهد، ابراز نگرانی می‌کند. همچنین به این نکته اشاره دارد که اگرچه موی سیاه و سپید به یک معنا یکسان هستند، اما جامعه به ظواهر اهمیت می‌دهد و این ظلم را به چشم می‌بیند. در نهایت، شاعر از زمانه و تقدیرش گلایه‌مند است و برای خودش و دیگران آرزوی رهایی از قضاوت‌های ناعادلانه دارد.