نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آه به دوستان دگر عرض دعا که می‌برد

اشک چکید و ناله رفت‌، نامهٔ ما که می‌برد

توأم گل دمیده‌ایم دامن صبح چیده‌ایم

در چمنی‌که رنگ ماست بوی وفا که می‌برد

نغمهٔ محفل‌کرم وقف جنون سایل است

ورنه به عرض مدعا عرض حیا که می‌برد

ننگ هوس نمی‌کشد دولت بی‌زوال ما

بر در کبریای فقر نام هما که می‌برد

کرد کشاکش هوس مفلست از شکوه ناز

آگهی اینکه از کفت رنگ حنا که می‌برد

هرکه‌ گذشت ازین‌ چمن ریشهٔ‌ حسرتش بجاست

این همه‌ کاروان رنگ رو به قفا که می‌برد

آینهٔ حضور دل تحفهٔ دیر و کعبه نیست

آنچه نثار نازتست در همه جاکه می‌برد

از غم هستی و عدم یاد تو کرد فارغم

خاک مرا به باد هم ازتو جدا که می برد

شمع چو وقت دررسد خفته به بال وپررسد

رفتن اگر به سر رسد زحمت پا که می‌برد

تا به فلک دلیل ما چشم‌گشودن‌ست و بس

کوری اگرنه ره زند کف به عصاکه می‌برد

بیدل از الفت هوس نگذر و راه انس‌ گیر

منتظر طلب مباش ننگ بیاکه می‌برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از احساسات و غم‌هایی صحبت می‌کند که شاعر نسبت به دوستان و عشق خود دارد. او از اشک و ناله‌ای که به خاطر جدایی و فراق ایجاد می‌شود، می‌گوید و به زیبایی طبیعت و بوی وفا اشاره می‌کند. شاعر حسرت و دردهای ناشی از هوس و تمایل را با دولتِ معیشتی که از فقر می‌گذرد، مقایسه می‌کند. همچنین به یادآوری محبوب و تاثیرش بر خود می‌پردازد و بیان می‌کند که باید از این حسرت‌ها گذشت. در نهایت، شاعر به جستجوی عشق و انس دعوت می‌کند و از خطرات هوس و انتظار بیهوده می‌گوید. به طور کلی، این شعر تأکید بر عشق، فراق و پیچیدگی‌های زندگی دارد.