نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قاصد به حیرت‌کن ادا تمهید پیغام مرا

کز من نمی‌ماند نشان گر می‌بری نام مرا

حرفی‌ست نیرنگ بقا، نشنیده‌گیر این ماجرا

می نیست جز رنگ صداگر بشکنی جام‌مرا

دارم ز سامان الست اول‌گداز آخر شکست

یک شیشه باید نقش بست آغاز وانجام مرا

هرچند تا عنقا رسی براوج همت نارسی

از خود برآتا وارسی‌کیفیت بام مرا

چون شمع‌گر وامانده‌م صد اشک محمل رانده‌ام

رو سبحه‌گیر از آبله تا بشمری گام مرا

برق حقیقت شعله زن آنگه دماغ ما ومن

ناپخته باید سوختن اندیشهٔ خام مرا

گردون‌که داغش باد مه‌، تا نشکند صبحم‌کله

در پردهٔ روز سیه می‌پرورد شام مرا

بر بوی صید رحمتی دارم سجود خجلتی

یک دانه نتوان یافتن غیر ز عرق دام مرا

چشمی‌که شد حیران او برگل نمی‌آید فرو

آن سوی باغ رنگ و بو نخلی‌ست بادام مرا

بیدل زکلکم می‌چکد آب حیات نیک و بد

خضر است اگرکس می‌خورد امروز دشنام مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد زندگی، عشق و کیستی خود می‌پردازد. قاصد به حیرت از پیام شاعر می‌گوید که نشان و نام او را نمی‌یابد. شاعر از نیرنگ بقا حرف می‌زند و نشان می‌دهد که هیچ چیز جز صدای او باقی نمی‌ماند. او درباره شکست و افتخار در زندگی صحبت کرده و می‌گوید که باید حقیقت را یافت، حتی اگر دچار درد و رنج باشد. شاعر در نهایت به این نتیجه می‌رسد که در جستجوی حقیقت، نباید از شکست‌ها واهمه داشت و از زندگی باید یاد گرفت.