غزل شمارهٔ ۱۲۵۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پیر گردیدم و هستی سبب ننگ نشد
چونکمان، خانهٔ بیبام و درم تنگ نشد
الفت دل نه همین حایل عزم نفس است
آبله پای که بوسید که او لنگ نشد
بیصفا محرمی خویش چه امکان دارد
سنگ تا شیشه نشد آینهٔ سنگ نشد
بیخبرسوخت نفس ورنه درین مکتب وهم
صفحهای نیستکز آتش زدن ارژنگ نشد
دل هر ذره به صد چشم تماشا جوشید
دهر طاووس شد و محرم نیرنگ نشد
صوف و اطلس ز کجا پینه بر اندام تو دوخت
بر هوس جامهٔ عریانی اگر تنگ نشد
شبنم صبح دلیل است که در عالم رنگ
تا نفس آب نشد آینه بیزنگ نشد
گوش بر زمزمهٔ ساز سپندیم همه
داغ شد محفل و یک نغمه به آهنگ نشد
درگریبان عدم نیز رهی داشت خیال
آه ازبینفسیها نی ما چنگ نشد
هرچه یوشید جهان، غیرکفن، یمن نداشت
ماتمی بود لباسی که به این رنگ نشد
با خیالات بجوشیدکه در مزرع وهم
بنگ کم نیست چه شد بیدل اگر دنگ نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان افکار و احساسات شاعر در مورد پیری، زندگی و تلاطمهای آن میپردازد. شاعر از تجربههای زندگی خود میگوید و به این نکته اشاره میکند که حتی در پیری و در شرایط سخت، انسان باید امید و عشق را حفظ کند. او به اوضاع بد دنیا و نارساییها اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه در تلاش برای حفظ هویت و ارزشهای انسانی در میان چالشهای مختلف، نمیتوان به سادگی تسلیم شد. شاعر همچنین بر نادرستی و ناپایداری دنیا تأکید میکند و از ثبات و زیبایی درونی سخن میگوید. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که حیات و وجود انسان همواره با مبارزه و جستجوی حقیقت همراه است.