نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۴۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

این ستم‌کیشان ‌که وهم زندگی ‌را هاله‌اند

در تلاش خودکشی‌ها شعلهٔ جواله‌اند

عمرها شد حرف دردی آشنای‌ گوش نیست

کوهکن تا بی‌نفس شد کوه‌ها بی‌ناله‌اند

خلقی از خود رفت و اکنون ذکر ایشان می‌رود

کاروان خواب را افسانه‌ها دنباله‌اند

دعوی مردان این عصر انفعالی بیش نیست

شیر می‌غرند و چون وامی‌رسی بزغاله‌اند

سرد شد دل از دم این پهلوانان غرور

رستمند اما بغل‌پرورده‌های خاله‌اند

دل سیاهی یک قلم آیینه‌دار صحبت است

گر همه اهل خراسانند از بنگاله‌اند

جمله با روی ملایم قطره‌اند اما چه سود

چون به مینای دل افتادند یکسر ژاله‌اند

همچو دندان بهر ایذا وصل ‌و هجرشان یکی‌ست

گر همه یک‌ساله می‌آیند و گر صدساله‌اند

با عروج جاه این افسردگان بی‌مدار

بر لب هر بام چون خشت کهن تبخاله‌اند

چشم اگر دارد تمیز حسن و قبح اعتبار

زنگیان جامه گلگون‌، نوبهار لاله‌اند

بیدل از خرد و بزرگ آن به که برداری نظر

دور گاوان‌ رفت و اکنون‌ حاضران‌ گوساله‌اند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نقد و تاسف از وضعیت جامعه و ناتوانی انسان‌ها در برابر ظلم و ستم اشاره دارد. شاعر از احساس ناامیدی و بی‌عملی در میان مردم سخن می‌گوید، و به وجود افرادی که با جوسازی و افسانه‌گویی به خود می‌بالند، انتقاد می‌کند. او به تضاد میان ظاهر قوی و باطن ضعیف اشاره می‌کند و بر این باور است که بسیاری از افراد، ظاهری درخشان دارند اما در واقعیت بزدل و بی‌عمل هستند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که به رغم ادعای بزرگ‌منشی، جامعه در حال افول است و بیشتر افراد به شکل گوساله و بی‌رمق زندگی می‌کنند.