نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۱۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تقلید از چه علم به لافم علم‌کند

طوطی نی‌ام‌که آینه بر من ستم‌کند

سعی غبار من که به جایی نمی‌رسد

با دامنش زند اگر از خویش رم کند

انگشت زینهار دمیدیم و سوختیم

کوگردنی دگرکه‌کشد شمع و خم‌کند

بر باد رفت آمد و رفت نفس چوصبح

فرصت نشد کفیل ‌که فهم عدم ‌کند

آسوده خاک شوکه مبادا به حکم وهم

عمر نفس‌شمار حساب قدم کند

بالیده است خواجهٔ بی‌حس به ناز جاه

مردار آفتاب مقابل ورم‌کند

خودسنجی‌ات به‌پلهٔ پستی نشانده است

جهدی‌که سنگ‌کوه وقار توکم‌کند

هرجا عدم به تهمت هستی رسیده است

باید حیا به لوح جبینم رقم‌ کند

پرواز می کنم چه‌کنم جای امن نیست

دامی نبیافتم‌که پرم را بهم کند

خجلت ‌گداز عفو نگردی که آفتاب

گر دامن تو خشک‌کند جبهه نم‌کند

توهیچ باش و، علم وعمل‌ها به طاق نه

گو خلق هرزه‌فکر حدوث و قدم‌کند

بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشته‌ام

کو سایه‌ای که بر سر خاکم کرم کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تنهایی و تردیدهای انسانی پرداخته و از جستجوی حقیقت و جایگاه واقعی خود سخن می‌گوید. شاعر با تصاویری از پرواز، ذهن گرفتار و مرگ به توصیف وضعیت روحی خود می‌پردازد. او به تقلید و ظاهرگرایی انتقاد می‌کند و بر اهمیت خودشناسی و رهایی از قید و بندهای اجتماعی تأکید دارد. همچنین به بی‌معنایی زندگی و ناپایداری آن اشاره می‌کند و در نهایت از جستجوی سایه‌ای برای راحتی و آرامش سخن می‌گوید.