غزل شمارهٔ ۱۵۰۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون شرر اقبال هستی بسکه فرصتکاه بود
هر کجا گل کرد روز ما همان بیگاه بود
بر خیال پوچ خلقی تردماغ ناز سوخت
شعله هم مغرور گل از پرده های کاه بود
فهم ناقص رمز قرآن محبت درنیافت
ورنه یک سر نالهٔ دل مد بسمالله بود
فقر با ان جز بینقش غنا صورت نبست
تاگداگفتیم نامش در نگین شاه بود
در غرور آباد نقش هستی امکان چه یافت
هر کجا عرض کتان دادند نور ماه بود
هیچ کافر مبتلای ناقبولیها مباد
یاد ایامیکه ما را در دل کس راه بود
دل به جیب محرمی آخر نفس را ره نداد
پیچ و تاب ریسمان از خشکی این چاه بود
گرد دامانی نیفشاندیم و فرصتها گذشت
دست فقر از آستین هم یک دو چین کوتاه بود
جیب خجلت میدرد ناقدردانیهای درد
چون سحر ما خنده دانستیم و در دل آه بود
تا کجا هنگامهٔ طبع فضول آراستن
عمر مستعجل ز ننگ وضع ما آگاه بود
میتند بیدل جهانی بر تک و تاز امل
نه فلک یک گردش ما سورهٔ جولاه بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات و تجربیات انسانی میپردازد و به نوعی ابراز اندوه و نارضایتی از اوضاع جاری زندگی است. شاعر به دوگانگی میان خوشی و غم، و همچنین بیثباتی و زودگذر بودن فرصتها اشاره میکند. او به تلخیهای فقر و ناتوانی در درک عمیق مفاهیم مهم زندگی (مانند محبت) اشاره کرده و lament میکند که چگونه بشر در غفلت از ارزشهای واقعی به سر میبرد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زمان و عمر محدود هستند و باید آنها را با دقت بیشتری مدیریت کرد. با استفاده از تشبیهات و نمادها، او به تحلیلی از زندگی و چالشهای آن میپردازد.