غزل شمارهٔ ۱۵۱۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهکویدوستکه تکلیف بینشانی بود
غبار گشتنم اظهار سخت جانی بود
ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس
نفس کشیدن من بی تو شخکمانی بود
گذشتم از سر هستی به همت پیری
قد خمیده پل آب زندگانی بود
به هیچ جا نرسیدم ز پرفشانی جهد
چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود
خوش آننشاطکه از جذبهٔ دم تیغت
چو اشک خون مرا بیقدم روانی بود
من از فسردهدلی نقش پا شدم ورنه
به طالع کف خاک من آسمانی بود
گلی نچیدهام از وصل، غیر حیرانی
مراکه چون مژه آغوش ناتوانی بود
فغان که چارهء بیتابیام نیافت کسی
به رنگ نالهٔ نی دردم استخوانی بود
چه نقشهاکه نبست آرزو به فکر وصال
خیال بستن من بی تو کلک مانی بود
ز بسکه داشت سرم شورتیغ او بیدل
چو صبح خندهٔ زخمم نمکفشانی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسرت و درد جدایی از محبوب است. شاعر در کوی دوست به جستجوی او میپردازد و میگوید که غبار سرگردانی و انتظارش، نشانهای از بیپناهی و ناتوانیاش است. شبها با دل تنگی، زندگی را میگذراند و از درد جدایی شکایت میکند. هرچند تلاش کرده تا از هستی خود بگذرد، اما به جایی نرسیده است و این عذاب روحی به او آسیب میزند. او به حسرتی نسبت به عشق و وصالی نرسیده اشاره میکند و میگوید که زندگیاش از این جدایی بینهایت سخت و دردآور است. در نهایت، شاعر از زخمها و غمهایش میگوید که همچون نمک بر زخم او مینشیند و نشان از عمیق بودن دردش دارد.