غزل شمارهٔ ۱۵۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نیست باک از برقِ آفت، دل به آفت بسته را
زخمِ خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را
برنمیآید درشتی با ملایمطینتان
میشکافد نرمی مغز، استخوانِ پسته را
خاک نتواند نهفتن جوهرِ اسرارِ تخم
طبعِ دون کِی پاس دارد نکتهٔ سربسته را؟
یأس، کرد آخر سوادِ موجِ دریا، روشنم
خواندم از مجموعهٔ آفاق، نقش شسته را
نشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باک
نیست از زنجیر پروا، نالهٔ وارسته را
خصمِ عاجز را مدارا کن اگر روشندلی
میکشد شمع از مژه خارِ به پا بشکسته را
نسخهٔ حسن آنقدر روشنسواد افتاده است
کز تغافل میتوان خواندن خطِ نارسته را
محو شد هستی و تشویشِ من و ما کم نشد
شبهه بسیار است مضمونِ ز خاطر جسته را
تا ز غفلت وارهی در فکرِ جمعیت مباش
تهمت خواب است مژگان بهم پیوسته را
دام راه دل نشد، بیدل، خم و پیچ نَفَس
پاس گوهر نیست ممکن رشتهٔ بگسسته را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بررسی احساسات و افکار عمیق خود میپردازد. او از بیتوجهی به آزارهای ظاهری و زخمهای روحی سخن میگوید و بر نرمی و ملایمت در مواجهه با دشواریها تاکید میکند. با اشاره به این که زمین نمیتواند رازهای عمیق را پنهان کند، شاعر از ناامیدی خود در دریاهای بیانتها میگوید و از آزادی که در رهایی از زنجیرها یافته، سخن میگوید. او به مدارا با بیفکران و ظالمین اشاره میکند و در نهایت به روشن شدن حقیقت سخن میگوید، حتی اگر در ابتدا ناپیدا باشد. شاعر یادآوری میکند که باید از غفلت خارج شد و باید به حقیقتها توجه داشت تا از خواب و وهم بیدار شویم. این اشعار ترکیبی از اندیشههای فلسفی و اجتماعی است که زندگی و مسیر انسان را بررسی میکند.