نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۳۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود

حق نیاز به این سجده‌ها ادا نشود

ز تیر‌ه‌بختی خود میل در نظر دارد

به خاک پای تو هر دیده‌ای که وانشود

چه ممکن است که در بوتهٔ گداز وفا

د‌ل آب گردد و جام جهان‌نما نشود

برونِ سایهٔ‌ گل خوابگاه شبنم نیست

سرم به پای بتان خاک شد، چرا نشود؟

توان شد آینهٔ بحر عافیت چو حباب

اگر غبار نَفَس سدِ راه ما نشود

مرا ز مرگ به خاطر غمی‌ که هست این است

که خاک‌ گردم و دل محرم فنا نشود

ز یار دوری و آسایش ای فلک مپسند

که شبنم از بَرِ گل‌ خیزد و هوا نشود

دل از غبار تعلق نمی‌توان برداشت

نسیم وادی عبرت اگر عصا نشود

به داغ می‌کند آخر جنون‌خرامی‌ها

چو شمع بِه که کسی سربرهنه پا نشود

ز چشم حرص یقین دارم اینقدر بیدل

که خاک گور هم این زخم را دوا نشود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود نسبت به عشق و فراق می‌پردازد. او بر این باور است که برای نزدیکی به محبوب، نیاز به سجده و خضوع است و بدون این تلاش، عشق واقعی شکل نخواهد گرفت. شاعر از محدودیت‌های بخت و قسمت خود گلایه دارد و به این نکته اشاره می‌کند که وفا ممکن است در غم و جدایی محو شود. شاعر همچنین به دلتنگی و رنج ناشی از دوری اشاره دارد و بیان می‌کند که غبار تعلقات مانع از آزادی روحی است. او از تاثیرات جدایی و شرایط ناخوشایند زندگی می‌نالد و به صراحت می‌گوید که حتی مرگ نیز نمی‌تواند درد جدایی را از دل او برطرف کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که درد و رنج از عشق واقعی دوری، بی‌پاسخ باقی می‌ماند و درمانی برای آن وجود ندارد.