نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

شوخی‌، بهار طبع چمن‌زاد می‌شود

چندان که سرو قد کشد آزاد می‌شود

وضع جهان صفیر گرفتاری هم است

مرغ به دام ساخته صیاد می‌شود

گردی‌ست جسته ما و من از پردهٔ عدم

آخر خموشی این همه فریاد می‌شود

تا چند دل ز هم نگدازد فسون عشق

سندان هم آب از دم حداد می‌شود

فیض صفا ز صحبت پاکان طلب‌کنید

آهن ز سیم بیضهٔ فولاد می‌شود

شب شد بنای شمع مهیای آتشست

پروانه کو که خانه‌اش آباد می‌شود

تا عبرتی به فهم رسانی به عجز کوش

رنگ شکسته سیلی استاد می‌شود

نقاش یک جهان هوسم کرد لاغری

موی ضعیف خامهٔ بهزاد می‌شود

جام تغافلش چقدر دور ناز داشت

داد از فرامشی که مرا یاد می‌شود

زین آتشی که عشق به جانم فکنده است

گر آب بگذرد ز سرم باد می‌شود

وحدت ز خودفروشی تعداد کثرت است

یک بر یکی دگر زده هفتاد می‌شود

بیدل معانی تو چه اقبال داشته‌ست

چشم حسود بیت ترا صاد می‌شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و نمادین به بیان احساسات و تجربیات انسانی می‌پردازد. او از عشق، درد، تلاش، و جستجوی معانی عمیق در زندگی صحبت می‌کند. شاعر بهار را نمادی از زندگی و رشد می‌داند که با قد کشیدن سرو، آزادگی را به نمایش می‌گذارد و در جهانی آکنده از رنج و گرفتار‌ی‌ها، نغمه‌های عشق و امید را به گوش می‌رساند. او اشاره می‌کند که انسان‌ها در جستجوی حقیقت و صفای روح باید به محضر پاکان بروند و از عشق به عنوان نیروی محرکه زندگی یاد می‌کند. شاعر به تضادهای موجود در زندگی، آزادگی و اسارت، و تلاش برای درک عمق وجود انسان پرداخته و در نهایت بر اهمیت همدلی و یادآوری عشق و انسانیت تأکید می‌کند. این متن را می‌توان به عنوان دعوت به تفکر و تأمل در مسائل انسانی دانست.