غزل شمارهٔ ۱۵۸۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امید
قضا نوشت مگر سرخطم به سایهٔ بید
سحر دماندن پیری چه شامهاکه نداشت
سیاهکرد جهانم به دیده موی سفید
ز دور میشنوم گر زبان ما و شماست
جلاجلیکه صدا بسته بر دف ناهید
جز اختراع جنون امل طرازان نیست
قیامت دو نفس عمر و حسرت جاوید
تلاش خلق به جایی نمیرسد امّا
همان به دوش نفس ناقه میکشد امید
حذر ز نشئهٔ دولت که مستی یک جام
هنوز میشکند شیشه برسر جمشید
نماند علم و هنر عشق تا به یاد آمد
چراغها همه گل کرد دامن خورشید
غبار قافلهٔ رفتگان پرافشانست
که ای نفس قدمان شام شد به ما برسید
کدورت از دل منعم نمیرود بیدل
چه ممکن است که چینی رسد به موی سفید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این بیتها به تأمل در زندگی و گذر عمر میپردازد. او از نوسانات زندگی، اضطراب و امید سخن میگوید و به پیری و تغییرات ناشی از آن اشاره میکند. دنیا را تیره و تار توصیف کرده و از حسرتهایش میگوید. او به تلاشها و آرزوهای انسانها اشاره میکند که در نهایت به جایی نمیرسد و تنها امید و نفس باقی میماند. همچنین بر زوال علم و هنر عشق تأکید میکند و به مرگ و رفتن انسانها از دنیا اشاره دارد. در نهایت، او به ناامیدی و عدم تغییر در دلها میپردازد و بیان میکند که چهرههای پیر و رنج دیده قابل تغییر نیستند.