غزل شمارهٔ ۱۶۰۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
توان اگر همه دور آن آسمان گردید
بهگرد خواهش یک دل نمیتوانگردید
جه حرصها که نشد جمع تا به خود چیدیم
هوس متاعی ما عاقبت دکانگردید
غبار وادی وهم اینقدر هجوم نداشت
نگه به هرزهدریها زد و جهانگردید
دلی به دست تو افتاد مفت شوخیها
به روی آینه صد رنگ میتوانگردید
کباب سعی غبار خودمکه اینکف خاک
به را شوق تو مرد آنقدرکه جان گردید
سرشک اگر قدمی در ره تپش ساید
به هر فسردهدلی میتوان روان گردید
فنا به حسرت بسیار پشت پا زدن است
چمن هزارگل افشاند تا خزانگردید
ز خود برآمدگان یک قلم فلکتازند
نفس دو گام گذشت از خود و فغان گردید
خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم
شکستهبالی من در قفس نهان گردید
دگر مپرس ز تاب جداییام بیدل
به درد دلکه دلم سخت ناتوانگردید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حسرتها و تنگناهای انسانی در عشق و زندگی اشاره میکند. شاعر از بیفایده بودن تلاشهای بیپایان برای جمعآوری چیزهای مادی و دنیوی میگوید و به این نکته تأکید میکند که دل و احساسات آدمی نمیتوانند به راحتی تحت تأثیر خواستههای دنیوی قرار گیرند. همچنین به واقعیت درونی و احساسی خود اشاره دارد، که با وجود تلاشها و حسرتهای که دارد، احساس ناتوانی و غم را تجربه میکند. در نهایت، شاعر میگوید که عشق واقعی نمیتواند با آزمایشها و فشارهای زندگی محک بخورد و او رنج جدایی را تحمل میکند بدون اینکه بتواند به آن غلبه کند.