نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۰۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو سبحه بر سر هم تا به‌ کی قدم شمرید

به یکدلی نفسی چند مغتنم شمرید

به هیچ جزو ز اجزای دهر فاصله نیست

سراسر خط پرگار سر بهم شمرید

نمود کار جهان نقش کاسهٔ بنگ است

لبی به خنده‌گشایید و جام جم شمرید

به صفحه راه نبرده‌ ست نقش ظلمت و نور

سواد دهر خطی در شق قلم شمرید

جنون عالم عبرت به ‌گردن افتاده‌ست

نفس زنید و همان هستی و عدم شمرید

سراغ مرکز تحقیق تا به دل نرسد

ز دیر تا به حرم لغزش قدم شمرید

حساب بیش وکم حرص تا بد باقی‌ست

مگر به صفحه زنید آتش و درم شمرید

کدام قطره در این بحر باب گوهر نیست

خطای ما همه شایستهٔ ‌کرم شمرید

به ناله می‌کنم انگشت زینهار بلند

ز من به عرصهٔ جرأت همین علم شمرید

کس از حباب نگیرد عیار علم و عمل

حساب ما نفسی بیش نیست کم شمرید

نوای ساز حبابی فضولی من و ماست

زپرده چند برآیید و زیر و بم شمرید

اگر هزار ازل تا ابد زنند بهم

تعلق من بیدل همین دودم شمرید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی زندگی و وجود می‌پردازد و به افراد توصیه می‌کند که با یکدلی و توجه، لحظات عمر خود را شمرده و مغتنم شمارند. شاعر می‌گوید که تمامی اجزای دنیا به هم مربوط‌اند و وجود انسان مانند نقشی در کاسه‌ای است که باید با خنده و شوق به آن نگاه کند. همچنین، اشاره به جنون و عبرت‌های عالم دارد و به این نکته می‌پردازد که درکِ حقیقت و خودشناسی نیاز به تلاش و تحقیق دارد. او بیان می‌کند که هیچکدام از ما در این دنیا بدون خطا نیستیم و باید به خود بیندیشیم. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که حتی اگر زمان به بی‌نهایت هم کشیده شود، ارتباط او با آنچه که هست، یعنی اندیشه و احساساتش، باقی خواهد ماند.