نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۲۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صبح شد در عرصهٔ‌گردون مگو خندان سفید

کف به لب آورده است این بختی کوهان سفید

تا کجا روشن شود عجز ترددهای خلق

بحر هم در خورد گوهر می‌کند دندان سفید

جاده‌پیمای عدم بودیم و کس محرم نبود

این ره خوابیده شد از لغزش‌ مژگان سفید

شبههٔ تحقیق نقشی می‌زند بر روی آب

جز سیاهی هیچ نتوان شد درین میدان سفید

زنگ دارد جوهر آیینهٔ عرض کمال

درکلف خوابید هرجا شد مه تابان سفید

تا نگردد سخت‌جانی دستگاه انفعال

استخوان در پیکر ما می شود پنهان سفید

زیرگردون چون سحردریک نفس‌گشتیم پیر

می‌شود موی اسیر‌ان زود در زندان سفید

راه غربت یک قدم رنجش کم از صد سال نیست

اشک را از دیده دوری‌کرد تا مژگان سفید

بزم می‌گرم است از دمسردی واعظ چه باک

برف‌نتواند شدن در فصل تابستان سفید

انتظار تیغ نازش انفعال آورد بار

چون‌عرق‌گردیدآخر خون‌مشتاقان سفید

می‌نوشتم نامه‌ای بی‌مطلب قربانیان

جوش نومیدی ز بس‌کف‌کرد شد عنوان سفید

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات و تفکرات عمیق خود را درباره زندگی و وجود انسان‌ها بیان می‌کند. او از تلاش‌ها و نومیدی‌ها سخن می‌گوید و به تقابل بین امید و یأس، روشنایی و تاریکی می‌پردازد. شاعر به سختی‌های زندگی اشاره می‌کند و به تنهایی و غم غربت می‌بالد. او همچنین به بی‌حالی و رکود در برابر چالش‌های زندگی اشاره دارد و نشان می‌دهد که زندگی گاهی به صورت تصغیر و ابهام می‌آید. در نهایت، او به امید و یک سفر نمادین به سمت مقصد نهایی که کنعان است، اشاره می‌کند که نمادی از آرزوها و آمال بشری است.