نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از غبار جلوه غیر تو تا بستم نظر

چون صف مژگان دو عالم محو شد در یکدگر

بسته‌ام محمل به دوش یأس و از خود می‌روم

بال پروازی ندارد صبح جز چاک جگر

خدمت موی میانت تاکه را باشد نصیب

گلرخان را زین هوس زنار می‌بندد کمر

چون‌گهر زین پیش سامان سرشکی داشتم

این زمانم نیست جزحیرت سراغ چشم تر

وحشت حسرت به این کمفرصتی مخمورکیست

صورت خمیازه دارد چین دامان سحر

عالمی را از تغافل ربط الفت داده‌ایم

نیست مژگان قابل شیرازه بی‌ضبط نظر

این تن‌آسانی دلیل وحشت سرشار نیست

هرقدر افسرده گردد سنگ می‌بندد کمر

گر فلک بی‌اعتبارت‌ کرد جای شکوه نیست

بر حلاوت بسته‌ای دل چون‌ گره در نیشکر

فکر فردا چند از این خاک غبار آماده است

هم‌ تو خواهی بود صبح خویش یا صبح دگر

سیر رنگ و بو هوس داری زگل غافل مباش

شوخی پرواز نتوان دید جز در بال و پر

چند باید شد هوس‌فرسود کسب اعتبار

سر هم ای غافل نمی‌ارزد به چندین دردسر

منزل سرگشتگان راه عجز افتادگی‌ست

تا دل خاک است بیدل اشک را حد سفر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی می‌پردازد، از جمله یأس، حسرت و اشتیاق. شاعر از غبار و تردیدهایی که مانع دیدن حقیقت می‌شود، سخن می‌گوید و به احوالات درونی خود اشاره می‌کند. او از تنهایی و ناتوانی در پرواز به سمت امیدها و آرزوها صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که زندگی پر از حسرت و فرصت‌های از دست رفته است. شاعر همچنین به زیبایی و محبت می‌پردازد و تأکید می‌کند که چقدر می‌توان با غفلت از زیبایی‌های زندگی دور شد. در نهایت، پیامی از ناپایداری دنیا و رقابت میان تمایلات و واقعیت‌ها به دست می‌دهد.