غزل شمارهٔ ۱۶۷۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار
جهان تمام زمین دل است پا مگذار
چو خامه تا نکشی خفّت نگونساری
به حرف هیچکس انگشت ژاژخا مگذار
تظلم ضعفا چند گیردت دنبال
به هر رهی که روی گرد بر قفا مگذار
در آتشیم ز برق گذشتهٔ فرصت
سپند تا نجهی پا به خاک ما مگذار
جهان قلمرو مشق سیاهکاری نیست
چو امتحان قلم نقطه جابهجا مگذار
مقیم خلوت ناموس بینشانی باش
درت اگر همه دست و دل است وامگذار
قناعت آینهای نیست مختلف تمثال
غبار خود به ره منت صفا مگذار
ترانهٔ نگه واپسین چه ابرام است
ز خود ودیعت حسرت در این سرا مگذار
جبین شمع به قدر نم آشیان صباست
تو نیز یک دو عرق دامن حیا مگذار
حمایت تو بهارآفرین چتر گل است
به فرق بیکلهان دست بیحنا مگذار
شنیدهام تویی آنجا که کس نمیباشد
مرا ز قافلهٔ بیکسان جدا مگذار
به داغ میرسد از شعلههای شمع آواز
کزین شررکده رفتیم ما، تو جا مگذار
رموز دهر عیان است فهمکن بیدل
بنای فطرت خود بر فسانهها مگذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مخاطب میگوید که در دنیای پر از مشکلات و بیعدالتی، یاید تنها به خود و درونیات خویش توجه کند و از مسائل بیفایده دوری کند. او به این نکته اشاره میکند که جهان، جایی است برای دلدادن و نباید در بند حرفهای دیگران و قضاوتهای بیاساس باشد. شاعر به اهمیت خویشتنداری و دوری از افکار منفی تأکید میکند و از مخاطب میخواهد که خود را در معرض بیاحترامیها قرار ندهد و از تجربیات و حسرتهای بیمورد پرهیز کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که فهم جهان و حقیقتهای آن، نیازمند درک عمیقتر از فطرت و خود واقعیت است و نباید به افسانهها و توهمات دنیای بیرونی اعتنا کرد.