غزل شمارهٔ ۱۶۹۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به صفحهای که حدیث جنون کنم تحریر
ز سطر، ناله تراود چو شیون از زنجیر
چه ممکن است در این انجمن نهان ماند
سیاهبختی عاشق چو مو به کاسهٔ شیر
خرابهٔ دل محزون بینوایان را
به جز غبار تمنا که میکند تعمیر
بهار هستی اگر این بود خوشا رنگی
که صرف کرد سپهرش به پردهٔ تصویر
ز دست اهل عدم هرچه آید اعجاز است
به خدمتم نپذیرند اگرکنم تقصیر
شرارکاغذم از آه من حذر مکنید
که هم به خود زنم آتش اگرکنم تاثیر
گرفتم اینکه در این دشت بینشان مقصد
به منزلی نرسیدی سراغ آبله گیر
سواد نسخهٔ ما سخت مبهم افتادهست
خیال حیرت آیینه میکند تحریر
نگشت سعی امل سد راه وحشت عمر
به پای شعله نشد موج خار و خس زنجیر
زمین طینت ما نیست کینهخیز نفاق
به آب، آتش یاقوت کردهاند خمیر
به خود ستم مکن ای ظالم حسد بنیاد
که هست یکسر پیکان همیشه در دل تیر
حذر ز زمزمهٔ عندلیب ما بیدل
که اخگرست به منقار ما چوآتشگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و بیان احساسات عمیق یک عاشق ناامید میپردازد. شاعر در تلاش است تا جنون و رنج خود را از عشق فاش کند و به ناچاری، نالهها و دردهایش را مانند زنجیرهایی که او را محاصره کردهاند، به تصویر بکشد. او به خرابی دل عاشقان و غبار آرزوها اشاره میکند و میگوید که در دنیایی که پیش رویش است، بهار و زیبایی وجود ندارد. شاعر از عواطف و آتش درونی خود مینالد و میخواهد نشان دهد که عشق و حسادت میتواند موجب درد و آزار شود. در نهایت، او به خطرات درونی و تلخیهایی که حیات را تحت تأثیر قرار میدهد، اشاراتی میکند و هشدار میدهد که نباید از احساسات ناشی از عشق غافل شد.