غزل شمارهٔ ۱۷۰۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل از فسون تعلق نگاه در زنجیر
چو موج چند توان رفت راه در زنجیر
امل به طبع نفس صبح محشری دارد
هنوز ربشه نهفتهست آه در زنجیر
چه ممکن است ز سودای طرهات رستن
نشستهایم به روز سیاه در زنجیر
به ساز زندگی آزادگی نیاید راست
کسی چه عرض دهد دستگاه در زنجیر
به هر صفتکه تاملکنیگرفتاریست
تو خواه محو خرد باش و خواه در زنجیر
به جرم زندگی است اینکه میبرند به سر
گداز دلق و شه از حب جاه در زنجیر
چو بخت، یار نباشد، به جهد نتوانکرد
ز حلقههای مرصعکلاه در زنجیر
نشاندهام به سر انتظار جنون
هزار چشم تهی از نگاه در زنجیر
هجوم نالهام، از راحتم مگو بیدل
کشیدهام نفسی گاهگاه در زنجیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساس اسیری و محدودیت در زندگی است. شاعر از زنجیرهایی میگوید که ناشی از عشق، زندگی و شرایط اجتماعی است. او به این نکته اشاره میکند که تلاش برای رهایی از این زنجیرها ممکن نیست و انسانها غالباً در تنگناهای خود گرفتار هستند. زندگی، به خاطر محدودیتها و وابستگیها، به نوعی درد و رنج تبدیل شده است. شاعر همچنین به ناکامی در تلاش برای رسیدن به آزادی و خوشبختی اشاره میکند و حسرت و ناامیدی را در کلام خود حس میکند. در نهایت، احساس تنهایی و از دست رفتن طراوت زندگی در میان زنجیرهای مختلف برجسته میشود.