نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۳۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صاحب دل را نزیبد گفت‌وگو با هیچکس

محرم آیینه چون تمثال باید بی‌نفس

جز ندامت پرتوی از شمع هستی گل نکرد

نخل ماتم راست اشک از میوه‌های پیشرس

در بیابانی که مابار خموشی بسته‌ایم

با نگاه چشم حیران می‌دمد شور جرس

الفت اسباب دل را جوهرآیینه شد

آب می‌گردد نهان آخر ز جوش و خار و خس

ای ندامت آب گردان خاک بنیاد مرا

تا در این صورت توانم دست شستن از هوس

تیغ استغنای قاتل رنگی از من برنداشت

دست خون بسملم در دامن چاک است و بس

نیست‌گر پرواز سیر بیخودی هم عالمی‌ست

از شکست رنگ پیداکرده‌ام چاک قفس

خاکساری می‌رسد آخر به داد سرکشی

اضطراب موج راساحل بود فریادرس

چون‌ حیا غالب‌ شود غیر از خموشی‌ چاره نیست

هرکه باشد چون گهر در آب می‌دزدد نفس

لذت درد محبت هم تماشاکردنی‌ست

دل به‌ذوقی می‌خورد خونم‌که نتوان‌گفت بس

کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیست

می‌چکد اشک و قیامت می‌کند شور جرس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بررسی حال و روز انسان در گفتگو با دیگران و خود و دنیا می‌پردازد. او بیان می‌کند که انسان باید در دلش، محرم و رازدار خود باشد و از گفت‌وگوهای سطحی بپرهیزد. ندامت و حسرت از دست رفته‌ها و ناتوانی از رهایی از هوس‌ها در اشعار مشهود است. زندگی را به خواب و خستگی توصیف می‌کند و ابراز می‌دارد که انسان در این مسیر، به دنبال شناخت خود و رهایی از دردهایی است که عشق و محبت به او تحمیل کرده است. او می‌فهمد که زندگی همچون کاروانی بی‌مقصد است و در کشمکش با درد و اشک، نوعی آگاهی و تامل به وجود می‌آید. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که خموشی در برابر حیا و اضطراب زندگی، چاره‌ای جز پذیرش ندارد.