غزل شمارهٔ ۱۷۴۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پر تیرهروزم از من بی پا و سر مپرس
خاکم به باد تا ندهی از سحر مپرس
در دل برون دل چو نفس بال میزنم
آوارگی گل وطن است از سفر مپرس
صبح آن زمان که عرض نفس داد شبنم است
پروازم آب میشود از بال و پر مپرس
هستی فسانه است کجا هجر و کو وصال
تعبیر خوابت اینکه شنیدی دگر مپرس
گشتیم غرق صد عرق ننگ از اعتبار
دریا ز سرگذشت رموز گهر مپرس
ما بیخودان ز معنی خود سخت غافلیم
هرچند سنگ آینه است از شرر مپرس
فرسود چارهای که طرف شد به رنج دهر
با صندل از معاملهٔ دردسر مپرس
هرکس درین بساط سراغ خودست و بس
نارفته در سواد عدم زان کمر مپرس
دل را به فهم معنی آن جلوه بار نیست
ناز پری ز کارگه شیشهگر مپرس
ثبت است رمز عشق به سطر زبان لال
مضمون نامه اینکه ز قاصد خبر مپرس
بیدل نگفتنی است حدیث جهان رنگ
صد بار بیش گفتم از این بیشتر مپرس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتی از دردمندی و جستجوی معنا در زندگی میپردازد. شاعر از تجربههای تلخ و تیرهروزی سخن میگوید و از دیگران میخواهد که درباره دردها و رنجهای او نپرسند. او به آوارگی و دوری از وطن اشاره میکند و در پی معانی عمیق زندگی، عشق و احساسات است. همچنین به نداشتن درک واقعی از خود و تلاش در مواجهه با مشکلات اشاره میکند. شاعر به صورت نمادین میگوید که هر کس باید به جستجوی خود برود و در نهایت نتیجه میگیرد که بعضی از حقایق را نمیتوان به راحتی بیان کرد. شعر، به نوعی دعوت به تفکر عمیق و گریز از سطحینگری در زندگی است.