غزل شمارهٔ ۱۷۵۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای دلت صیاد راز، از لب مده بیرون نفس
کز خموشی رشته میبندد به صد مضمون نفس
با خیال از حسن محجوب تو نتوان ساختن
حیرتم در دل مگر آیینه دزدد چون نفس
چشم مخمور تو هر جا سرخوش دور حیاست
نشئه خون کردهست در رنگ می گلگون نفس
طبع دانا را خموشی به که گوهر در محیط
از حبابی بیش نبود گر دهد بیرون نفس
تا ز خودداری برون آیی طریق درد گیر
چون رسد در کوچهٔ نی میشود محزون نفس
ساز هستی اقتضای دوری تحقیق داشت
موج را آخر برآورد از دل جیحون نفس
لاف عزت تا کجا بر باد اقبالت دهد
ای سحر زین بیش نتوان برد بر گردون نفس
جز به زیر خاک آواز کرم نتوان شنید
اغنیا از بسکه دزدیدند چون قارون نفس
زندگی پر وحشی است ای بیخبر هشیار باش
بهر تسخیر هوا تا کی کند افسون نفس
دل مقامی نیست کانجا لنگر اندازد کسی
از خیال خانهٔ آیینه بگذر چون نفس
درد انشا میکند کسب کمال عاجزان
مصرع آهیست بیدل گر شود موزون نفس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی عمیق احساسات و اسرار درونی میپردازد. او از دل به عنوان صیاد رازها یاد میکند و تأکید دارد که نباید اسرار درون را فاش کرد. شاعر با اشاره به زیباییهای محجوب، دچار حیرت و سردرگمی میشود و بیان میکند که سکوت میتواند به عمق معانی کمک کند. همچنین، وی به افتخارات بیپایه و زندگی ناپایدار اشاره میکند و هشدار میدهد که چگونه زندگی میتواند سرشار از درد و مشکلات باشد. در نهایت، او بر اهمیت خودشناسی و دوری از فریب نفس تأکید دارد و متذکر میشود که در زندگی باید به دنبال کمال و حقیقت بود.