غزل شمارهٔ ۱۷۶۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو ابر و بحر ز لاف سخا پشیمان باش
کرم کن و عرق انفعال احسان باش
بساط این چمن آیینهداری ادب است
چو شبنم آب شو اما به چشم حیران باش
حضور آبلهٔ پا اگر به دست افتد
قدم بر افسر شاهی گذار و سلطان باش
زخون خود چو حنا رنگ تحفه پردازد
گل وسیلهٔ پابوس خوش خرامان باش
چه لازم است کشی رنج انتظاریها
جگر چو صبح به چاکی ده و گلستان باش
ز مشرب خط و خال بتان مشو غافل
به حسن معنی کفر آبروی ایمان باش
هوا پرستی جمعیت از فسرده دلی است
چو گرد بر سر این خاکدان پریشان باش
کجاست وسعت دیگر سواد امکان را
چو شعله در جگر سنگ داغ جولان باش
ز فکر عقدهٔ دل چون گهر مشو غافل
دمی که ناخن موجت نماند دندان باش
دلیل مطلب عشاق بودن آسان نیست
به نامهای که ندارد سواد عنوان باش
به ساز حادثه هم نغمه بودن آرام است
اگر زمانه قیامت کند تو توفان باش
به جز فنا نمک ساز زندگانی نیست
تمام شیفتهٔ اینی و اندکی آن باش
در این چمن همه عاجز نگاه دیداریم
تو نیز یک دونگه در قطار مژگان باش
چه ننگ دلق و چه فخر کلاه غفلت توست
به هر لباس که باشی ز خویش عریان باش
دلیل وحدت از افسون کثرتی بیدل
همین قدر که به جسم آشنا شدی جان باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به چند نکته مهم اشاره میکند. نخستین نکته این است که انسان باید از بزرگنمایی و خودستایی پرهیز کند و در عوض به دستگیری و سخاوت توجه کند. همچنین به زیبایی و ادب در تعاملات اجتماعی اشاراتی دارد و تأکید میکند که باید در زندگی مانند شبنم نرم و لطیف باشیم. شاعر به اهمیت عشق و احساس در زندگی اشاره میکند و میگوید که لازم نیست در انتظار غیرضروری بمانیم بلکه باید به زیباییهای زندگی بپردازیم. همچنین، او مخاطب را به درک معنای زندگی فرامیخواند و میگوید که در میان اختلافات و معضلات، باید به هنجارهای انسانی پایبند بود. در نهایت، شاعر تأکید میکند که شناخت و آگاهی از وجود انسان میتواند به او کمک کند تا از زندگیاش بهره بیشتری ببرد و در عین حال به سادگی و تواضع در زندگی بها دهد. این شعر به نوعی تلاشی برای تعلیم فضائل انسانی و تفکر عمیق درباره وجود و زندگی است.