نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۷۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چو تمثالی ‌که بی‌آیینه معدوم است بنیادش

فراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش

نفس هر چند گرد ناله بر دل بار می‌گردد

جهان تنگ است بر صیدی ‌که دامت ‌گیرد آزادش

گرفتار شکست دل ندارد تاب نالیدن

ز موی چینی افکنده است طرح دام صیادش

سفیدیهای مو کرد آگهم از عمر بیحاصل

ز جوی شیر واشد لغزش رفتار فرهادش

ثبات رنگ امکان صورت امکان نمی‌بندد

فلک آخر ز روز و شب دو مو شد کلک بهزادش

جهان با این پرافشانی ندارد بوی آزادی

برون آشیان در بیضه پرورده‌ست فولادش

سخن بی‌پرده‌ کم‌ گو از زبان خلق ایمن زی

چراغ زیر دامن نیست چندان زحمت بادش

به تصویر سحر ماند غبار ناتوان من

که نتواند نفس گردن ‌کشید از جیب ایجادش

گذشتن از خط ساغر به مخموران ستم دارد

مگردان گرد سر صیدی که باید کرد آزادش

حیا از سرنوشتم نقطهٔ بی‌نم نمی‌خواهد

عرق تاکی نمایم خشک‌، تر دست است استادش

دل از هستی تهی ناگشته در تحقیق شک ‌دارد

مگر این نقطه ‌گردد صفر تا روشن شود صادش

چه شور افکند شیرین در دماغ‌ کوهکن یارب

که خاک بیستون شد سرمه و ننشست فریادش

نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانم

که الفت عالمی را داغ‌ کرد آتش به بنیادش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به بیان احساسات و اندیشه‌های عمیق خود می‌پردازد. او از بی‌هنگامی و ناپایداری زندگی سخن می‌گوید و تصویری از دنیا را ارائه می‌دهد که در آن آزادی و آرامش کمیاب است. احساس درد و سرگردانی در شخصیت او مشهود است و به نوعی به جستجوی هویت و معنای زندگی می‌پردازد. شاعر از محدودیت‌های دنیای مادی و فشارهای ناشی از آن گلایه می‌کند و ناکامی‌های خود را در دستیابی به آرامش و آزادی به تصویر می‌کشد. او همچنین به زیبایی‌های طبیعت و عشق اشاره می‌کند، اما این زیبایی‌ها نیز نمی‌توانند از درد و رنج او بکاهند. در نهایت، او از سرنوشت و ناپایداری زندگی می‌گوید و در جستجوی حقیقتی عمیق‌تر و معنای زندگی است.