نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به پیری از هوس زندگی خمار مکش

سپیدکشت سرت دیگر انتظار مکش

تعلق من وما ننگ جوهر عشق است

چو اشک گوهر غلتان دل به تار مکش

چوشمع خط امان غیر نقش پای تو نیست

ز جوش رنگ به اطراف خود حصار مکش

ز دیده می‌چکد آخر جهان چو قطرهٔ اشک

تو این گهر به ترازوی اعتبار مکش

جهان بی‌سر و پا بر تپش غلو دارد

اگرتو سبحه نه‌ای سر به این قطار مکش

به دشت و در همه سوکاروان دردسر است

هزار ناقه ستم می‌کشد تو بار مکش

مباد باز فتد حرص درتلاش جنون

زپای هرکه در این ره نشست خار مکش

به رنج‌کلفت تمکین غنا نمی‌ارزد

چو موج‌گوهر از آسودگی فشار مکش

ز وضع عافیتت بوی ناز می‌آید

به بحر غرق شو و منت‌کنار مکش

به حرف و صوت تهی‌گشتن از خود آسان نیست

چو سنگ محمل اوهام بر شرار مکش

چو تخم راحت بی‌ربشگی غنیمت‌گیر

سر فتاده ز نشو و نما به دار مکش

اگر ز دردسر هستی آگهی بیدل

نفس چو خامهٔ تصویر زینهار مکش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساساتی عمیق درباره عشق، پیری و رنج می‌پردازد. شاعر به مخاطب می‌گوید که از خواسته‌های زودگذر زندگی دوری کند و به جای آن عشق واقعی را درک کند. او تأکید می‌کند که تعلقات دنیوی و حرص و طمع ننگین‌اند و نباید دل را به آن‌ها آویخت. زندگی پر از درد و رنج است و تلاش برای رسیدن به سعادت حقیقی نیازمند رهایی از دغدغه‌های دنیوی است. شاعر به نوعی از مخاطب می‌خواهد که به عمق وجود خود نگاهی بیندازد و از سطحی‌نگری دوری کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که راحتی و آسایش در زندگی به راحتی به دست نمی‌آید و برای رسیدن به آن باید سختی‌ها را تحمل کرد.