نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۱۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

جفا جویی که من دارم هوای تیر مژگانش‌

بود چون شبنم‌ گل دلنشین هر زخم پیکانش

به یاد جلوه‌ات‌ گر دیده مژگان می‌نهد بر هم

به جز حیرت نمی‌باشد چراغ زیر دامانش

جنون‌ کن تا دلت آیینهٔ نشو و نما گردد

که بختی سبز دارد دانه در چاک گریبانش

تغافل صرفهٔ توست از مدارای فلک مگذر

که این جا میزبان سیر است از پهلوی مهمانش

علاج سختی ایام صبری تند می‌خواهد.

درشتی‌ گر کند سنگت مقابل کن به سندانش

به ترک وهم‌ گفتی التفات این و آن تاکی

غباری کز دل آوردی برون در دیده منشانش

جهانی را به حسرت سوخت این دنیای بیحاصل

چه یاقوت وکدامین لعل‌، آتش در بدخشانش

نفس غیر از پیام داغ دل دیگر چه می‌آرد

به مکتوبی‌که دارد آتش و دود است عنوانش

غرور اندیشه‌ای تا کی خیال بندگی پختن

تو در جیب آدمی داری که پرورده‌ست شیطانش

ادب ابرام را هم در نظر هموار می‌سازد

به خشکی نیست مکروه ازسریشم وضع چسبانش

جهان هر چند در چشمت بساط ناز می‌چیند

تو بیرون ریز چون اشک از فشردنهای مژگانش

چمنزار جراحت بیدل از تیرش دلی دارم

که حسرت غنچه می‌بندد بقدر یاد پیکانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره‌ی عشق و درد ناشی از جدایی و حسرت است. شاعر از زیبایی و جاذبه‌ی محبوبش که همچون تیر به قلبش ضربه می‌زند، صحبت می‌کند. او از احساساتی چون حیرت و جنون یاد می‌کند و به این اشاره دارد که صبر در برابر سختی‌های زندگی لازم است. شاعر به تمایل انسان‌ها به تحمل درد و جراحت اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که در این جهان بی‌فایده، حسرت وجود دارد. در نهایت، شعر بازگوکننده‌ی تعارضات احساسی است که عشق و غم را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه زیبایی‌های عشق می‌توانند منجر به درد و حسرت شوند.