نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۳۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

دلی را که بخشد گداز آرزویش

چو شبنم دهد غوطه در آبرویش

به جمعیت زلف مشکین بنازم

که از هربن موست حیران رویش

چرا دل نبالد در آشفتگیها

که چون تاب زد، دست درتار مویش

چنان ناتوانم‌که بر دوش حسرت

ز خود می‌روم‌ گر کشد دل به سویش

توانی به گرد خرامش رسیدن

ز ضبط نفس‌ گر کنی جستجویش

به عاشق ز آلودگیها چه نقصان

که مژگان بود دامن تر وضویش

ز تقوا ندیدیم غیر از فسردن

خوشا عالم مستی و های وهویش

به میخانهٔ وهم تا چند باشی

حبابی‌که خندد پری بر سبویش

مشو مایل اعتبارات دنیا

گل شمع اگر دیده باشی مبویش

فلک خواهد از اخترت داغ‌کردن

مجو مغز راحت ز تخم‌کدویش

صبا گرد زلف‌که افشاند یا رب

که عالم دماغ ختن شد ز بویش

نگه موج خون گشت در چشم بیدل

چه رنگ است یارب گل آرزویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی عاشقانه و عاطفی پرداخته و احساسات شاعر را نسبت به معشوق بیان می‌کند. شاعر به زیبایی‌های معشوق اشاره کرده و از آرزوها و حسرت‌های خود در رابطه با او سخن می‌گوید. به غم و اندوه ناشی از دوری و همچنین جمال و شکوه معشوق اشاره دارد و نشان می‌دهد که چگونه عشق و آرزو باعث بیداری و نشاط او شده است. در نهایت، شاعر به قبول ناپایداری دنیا و اهمیت عشق واقعی می‌پردازد و خواستار رسیدن به معشوق و دنیای پر از زیبایی و مستی است.