نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی‌خلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش

بهر مینا سنگها زد کوه بر مینای خویش

هرزه باید تاخت عمری در تلاش عافیت

تا توان از سیر زانو تیشه زد بر پای خویش

هر نفس آوارهٔ فکر کنار دیگریم

قطرهٔ ما را هوس نگذاشت در دربای خویش

عالم انس از فراموشان وحشت مشربی‌ست

گردباد این گل به سر زد آخر از صحرای خویش

بار نومیدی به دوشم همچو شمع افتاده است

باید ای یاران سر افکندن ز گردن‌های خویش

تا بر آید از فشار تنگی این انجمن

هرکه هست از خویش خالی می‌نماید جای خویش

دل هزار آیینه روشن کرد اما پی‌نبرد

فطرت بی‌نور ما بر معنی پیدای خویش

رفته‌ایم از خویش و حسرت‌ها فراهم کرده‌ایم

عالم طول امل جمع است در شبهای خویش

هر کجا خواهی رسید امروز در پیش و پس است

وای بر تو گر نباشی محرم فردای خویش

رنگ و بو چون غنچه‌ات آخرگریبان می‌درد

این قباها تنگ نتوان دوخت بر بالای خویش

صد قیامت گر بر آید بر نخواهد آمدن

عاشق از ذوق طلب‌، معشوق از استغنای خویش

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست

یک نفس تن زن‌ که ازخود بشنوم غوغای خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی عمیق تلاش انسانی برای یافتن هویت و معنا می‌پردازد. شاعر به چالش‌های زندگی و دشواری‌هایی که در مسیر رسیدن به آرامش و فهم خود وجود دارد، اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که ما همیشه در آرزوی چیزهایی از آن خود هستیم و این درگیری با خود و دیگران باعث دوری از حقیقت و شفافیت وجود ما می‌شود. شاعر از حسرت‌ها و ناکامی‌ها سخن می‌گوید و بر اهمیت آگاهی از لحظه حال و اثرات آن در آینده تأکید می‌کند. در نهایت، او به این نکته می‌رسد که عشق و تلاش برای دستیابی به معشوق واقعی از جایگاه خود را بسیار مهم‌تر از آرزوهای پوچ می‌داند.