غزل شمارهٔ ۱۸۹۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مغز شد در سر پر شور من از سودا خشک
باده چون آبگهرگشت درین مینا خشک
تشنهلب بس که دویدم به بیابان جنون
گشت چون ریگ روان آبلهام در پا خشک
کام امید چسان جام تسلیگیرد
کهکرم تشنه سوال است و زبان ما خشک
به تغافل ز هوس یک مژه دامن چیدن
برد چون پرتو خورشیدم ازین دریا خشک
اشک شمعیم که از خجلت بیتاثیری
میشود قطرهٔ ما تا به چکیدنها خشک
گرم جوشست نفس ساغر شوقی دریاب
نشئه مفتست مبادا شود این صهبا خشک
منع آشوب هوسها نشود عزلت ما
سعی افسردن گوهر نکند دریا خشک
تشنهکامی گل بیصرفگیی اسرار است
تا خموش است نگردد جگر مینا خشک
نم اشکی نچکید ازمژه ی غفلت ما
خون یاقوت شد آخر به رگ خارا خشک
اشک مجنون چقدر خوش قلم تردستیست
سطری از جاده ندیدیم درین صحرا خشک
نیست غیر از عرق شرم شفاعتگر ما
یارب این چشمهٔ رحمت نکنی فردا خشک
حیرت از ما نبرد هول قیامت بیدل
آب آیینه نسازد اثر گرما خشک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر اشاره دارد. شاعر با تصاویری از خشکی و تشنگی در آلام روحی و دلتنگی خود سخن میگوید. او از ترس و انتظار در اوضاع ناامیدکنندهی خود میگوید و به جستجوی آرامش و امید در دنیای پر از هوس و جنون اشاره دارد. بیان احساساتش پر از تشبیهات زیباست که از غم، اشک و دردی ناشی از جدایی و تنهایی حکایت میکند. او به خشکی عاطفی و عدم تسلی در دلتنگیهایش پرداخته و آرزوی بارش رحمت و نعمت را دارد. در نهایت، حس حیرت و بیپناهی او در برابر روز قیامت و عدم تأثیر این دلتنگیها را به تصویر میکشد.