غزل شمارهٔ ۱۹۵۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گهی حجاب وگه آیینهٔ جمال توام
به حیرتم که چها میکند خیال توام
مزاج شوقم از آب وگل تسلی نیست
جنون سرشته غبار رم غزال توام
کلاه گوشهٔ پروازم آسمان ساییست
ز بس چو آرزوی خود شکسته بال توام
بس است حلقهٔ گوشم خم سجود نیاز
اگر به چرخ برآیم همان هلال توام
ز امتیاز فنا و بقا نمیدانم
جز اینکه ذرهٔ خورشید بی زوال توام
زمانهگر نشناسد مرا به این شادم
که من هم آینهٔ حسن بی مثال توام
سپند من به فسردن چرا نه نازکند
نفس گداختهٔ جستجوی خال توام
مباد هیچکس آفت نصیب همچشمی
حنا گداخت که من نیز پایمال توام
به چشم تر نتوان شبنم بهار تو شد
عرق فروش گلستان انفعال توام
به خود نمیرسم از فکر ناقصیکه مراست
زهی هوس که در اندیشهٔ کمال توام
خیال وحشت و آرام حیرتست اینجا
چه آشیان و چه پرواز زیر بال توام
خبر ز خویش ندارم جز اینکه روزی چند
نگاه شوق تو بودمکنون خیال توام
زمین معرفت از ریشهٔ دویی پاک است
چرا زخویش نیایم برون نهال توام
ز شرم بیدلی خود گداختم بیدل
دلی ندارم و سودایی وصال توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوب و زیبایی او میپردازد. شاعر در مدح و حیرت از جمال محبوبش، به توصیف شوق و جنون ناشی از عشق میپردازد و احساس میکند که وجودش وابسته به وجود محبوب است. او اشاره میکند که خود را آینهای از حسن او میداند و تمامی اذیتها و غمها را تحمل میکند تا به وصال او برسد. همچنین، او به چالشهایی که عشق پیش رویش قرار میدهد، اعتراف میکند و بیان میدارد که از پی درک حقیقت و کمال محبوب است. در نهایت، شعر به نوعی از ناکامی در رسیدن به عشق و زیبایی میانجامد و به دلتنگی ناشی از دوری اشاره میکند.