نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۶۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نورِ جان در ظلمت‌آبادِ بدن گم کرده‌ام

آه ازین یوسف‌ که من در پیرهن ‌گم کرده‌ام

وحدت از یادِ دویی اندوه‌ِ کثرت می‌کشد

در وطن، ز اندیشهٔ غربت، وطن گم کرده‌ام

چون نمِ اشکی که از مژگان فروریزد به خاک

خویش را در نقشِ پای خویشتن‌ گم‌ کرده‌ام

از زبانِ دیگران دردِ دلم باید شنید

کز ضعیفی‌ها چو نی راهِ سخن‌ گم‌ کرده‌ام

موجِ دریا در کنارم، از تک‌وپویم مپرس

آنچه من گم کرده‌ام نایافتن گم کرده‌ام

گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست

عالمی را در خیالِ آن دهن گم کرده‌ام

تا کجا یا رب نوی دوزد گریبانِ مرا

چون گل، اینجا، یک جهان دلقِ کهن گم کرده‌ام

عمرها شد همچو نالِ خامه، می‌پیچم به خویش

پیکرِ چون رشته‌ای در پیرهن گم کرده‌ام

شوخیِ پروازِ من رنگِ بهارِ نازِ کیست

چون پرِ طاووسِ خود را در چمن‌ گم‌ کرده‌ام

چون نفس آگه نی‌ام از مدّعای جست‌وجو 

این‌قدر دانم‌ که چیزی هست و من‌ گم‌ کرده‌ام

هیچ‌جا بیدل سراغِ رنگ‌های رفته نیست

صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس گم شدن و ناامیدی اشاره دارد. شاعر از درد و غم ناشی از فقدان هویت و خود واقعی‌اش سخن می‌گوید. او در دنیایی پر از ظلمت و غم، خود را در امور و مسائل مختلف گم کرده و به یاد یوسف (نماد گم‌شده) اشاره می‌کند. شاعر به اندوه ناشی از غربت و تنهایی اشاره دارد و بیان می‌کند که حتی در تلاش برای شناخت خود نیز ناکام مانده است. او احساس می‌کند که زندگی موهومی را تجربه می‌کند و در تلاش برای پیدا کردن خویش، در واقع چیزی مهم‌تر را گم کرده است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که صرف‌نظر از تلاش‌ها، هنوز هم در جستجوی حقیقت و هویت خود در عالم کثرت به سر می‌برد.