غزل شمارهٔ ۲۰۳۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم
چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم
خاک را نفی خود، اثبات چمنها کردن است
آنقدر مُردَم به راه او، که جانی یافتم
بینیازی در کمین سجدهٔ تسلیم بود
تا زمین آیینه گردید آسمانی یافتم
کوشش غواص دل صد رنگ گوهر میکشد
غوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم
دستگاه جهد فهمیدم دلیل امن نیست
بال و پر در هم شکستم آشیانی یافتم
جلوهها بی پرده و سعی تماشا نارسا
هر دو عالم را نگاه ناتوانی یافتم
وحشت عمر از کمین قامت خم جوش زد
تیر شد ساز نفس تا من کمانی یافتم
یأس چون امید در راه تو بیسامان نبود
آرزوی رفته را هم کاروانی یافتم
چون هما برقسمت منحوس من باید گریست
شد سعادتها ضمان تا استخوانی یافتم
همچو آن آیینه کز تمثال میبازد صفا
گم شدم در خویش از هر کس نشانی یافتم
چون سحر، زین جنس موهومی که خجلت، عرض اوست
گر همه دامن ز خود چیدم، دکانی یافتم
زندگانی هرزه تا ز عرصهٔ تشویش بود
بیدل از قطع نفس ضبط عنانی یافتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و جستجوی معانی در زندگی میپردازد. شاعر در پی رسیدن به حقیقت و آرامش درونی است و از حوادث و دشواریهایی که در این مسیر با آنها مواجه است صحبت میکند. او تلاش میکند تا از دنیای مادی فاصله بگیرد و به چمنها و زیباییهای معنوی دست یابد. در این مسیر، او به خودآگاهی میرسد و میفهمد که تلاشها و جستجوهایش منجر به کشف هویت واقعیاش شده است. شاعر همچنین به تضاد بین امید و یأس اشاره کرده و از احساس تنهایی و گمگشتگی در زندگی سخن میگوید. در نهایت، او از تلاش برای آزاد شدن از قید و بندهای دنیایی و رسیدن به حقیقت و آرامش درونی صحبت میکند.