غزل شمارهٔ ۲۰۴۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چشمش افکنده طرح بیدادم
سرمه کو تا رسد به فریادم
سَروْتُهمت قفس چه چاره کند
پا به گِل کردهاند آزادم
شبنم انفعال خاصیتم
همه آب است و خاک بنیادم
از فسون نفس مگوی و مپرس
خاک ناگشته میبرد بادم
درد عشق امتحان راحت داشت
همچو آتش به بستر افتادم
دلش آزادیام نمیخواهد
قفس است آرزوی صیادم
او دلم داد تا به خود نگرم
من هم آیینه در کَفَش دادم
خالیام از خود و پر از یادش
شیشهٔ مجلس پریزادم
بیدماغانه نشکَنَد چه کند؟!
شیشه میخواست دل فرستادم
نفسی هست جان کنی مفت است
تیشه دارم هنوز فرهادم
نظم و نثری که میکنم تحریر
به که در زندگی کند شادم
ورنه حیفست نقشم از پس مرگ
گل زند بر مزار بهزادم
این زمان هرچه دارم از من نیست
داشتم آنچه رفت از یادم
نیستی هم به داد من نرسید
مرگ مرد آن زمان که من زادم
یأس من امتحان نمیخواهد
بیدلام، عبرتِ خدادادم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عواطف و حالات درونی خود میپردازد. او از آزادی و قفس عشق صحبت میکند و اینکه دلش نمیخواهد از قفس عشق رهایی یابد. شاعر به درد عشق اشاره کرده و بیان میکند که برای او این درد آرامشبخش است. او خود را خالی از خودش و پر از یاد معشوق میبیند و از وابستگیاش میگوید. در نهایت، او تأملاتی در مورد مرگ و یادگاری که پس از مرگ باقی میماند دارد و بر این نکته تأکید میکند که آنچه برایش مهم است، تأثیر و یادگاری است که از خود بر جای میگذارد و اینکه زندگیاش در این دنیای مادی قابل توجه نیست.