غزل شمارهٔ ۲۰۸۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم
صد گل و سنبل چو شمع از دود دل بر سر زدم
پای تا سر نشئهام از فیض ناکامی مپرس
آرزویم هر قدر خون گشت من ساغر زدم
شبنم من زبن گلستان رنگی و بویی نیافت
از هجوم دود گردابی به چشم تر زدم
آسمان بی بضاعت ساز یک بستر نداشت
تکیهای چون ماه نو بر پهلوی لاغر زدم
بر صفآرای تعلق بود اسباب جهان
چشم پوشیدم شبیخونی بر این لشکر زدم
برگ برگ این گلستان پردهٔ ساز منست
هر کجا رنگی شکست آهنگ شد من پر زدم
سینه چاکان چون سحر مشق فنا آمادهاند
عام شد درسی که من هم صفحهای مسطر زدم
ای حریفان قدر استغنای دل فهمیدنیست
من به این یک آبله پا بر هزار افسر زدم
رهمنای منزل مقصد ندامت بوده است
دامنی دریافتم دستی اگر بر سر زدم
فیض صبحی در طلسم هستیام افسرده بود
دامن این گرد سنگین یک دو چین برتر زدم
شعلهٔ افسردهام اقبال نومیدی بلند
هر کجا از پا نشینم چتر خاکستر زدم
خانهٔ دل را که همچون لاله از سودا پر است
بیدل از داغ محبت حلقهای بر در زدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساساتی عمیق و پیچیده است. شاعر از سوختن و غم ناشی از ناکامیهای عاشقانه صحبت میکند و چگونگی تأثیر این ناکامیها بر روح و جسمش را توصیف میکند. او از زیباییهای بهار و گلها یاد میکند، اما در عوض، از دود و سیاهی ناشی از دل شکستگی نیز سخن میگوید. همچنین، شاعر در تلاش است تا با وجود دشواریها و ناامیدیها، به زیباییها و آرزوهای خود ادامه دهد. او به موضوع فنا و مرگ نیز اشاره میکند، و در نهایت، از داغ محبت و تأثیر آن بر دلش سخن میگوید. در کل، این شعر ترکیبی از احساسات عشق، غم، ناامیدی و زیباییهای طبیعت است.