نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۷ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رفتم از خویش و به بزم جلوه‌اش لنگر زدم

شیشهٔ رنگی شکستم با پری ساغر زدم

صافی دل بی‌نیازم دارد از عرض کمال

حیرتی ‌گشتم ره صد آینه جوهر زدم

خشک ‌طبعان غوطه‌ها در مغز دانش خورده‌اند

بسکه بر اوراق معنی آب نظم تر زدم

تا نبیند طرز رعنایی خرام قامتت

از پر قمری به چشم سرو خاکستر زدم

هرگز از دل شکوهٔ داغ جفایت سر نزد

بی‌صدا بود این دو ساغر تا به یکدیگر زدم

عالمی را بر بساط خاک بود اقرار عجز

من هم از نقش جبین مهری بر این محضر زدم

شبنم اشکی فرو برده‌ست سر تا پای من

از ضعیفی غوطه در یک قطره چون‌ گوهر زدم

بی‌تو یکدم صرفهٔ راحت نبردم چون سپند

بر سر آتش نشستم ناله ‌کردم پر زدم

چون سحر هر چند شوقم سوخت از کم‌فرصتی

اینقدرها شد که از شوخی نفس‌ کمتر زدم

عیش اسباب چراغانی تصور کرده بود

مشت خاشاکی فراهم‌ کردم و آذر زدم

بیخودی بیدل به خاک افکند اجزای مرا

بس که چون ‌گل از شکست رنگ‌ها ساغر زدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسات عمیق شاعر را نسبت به عشق و زیبایی بیان می‌کند. شاعر به بزم زیبایی معشوقش رفته و دلش را از تعلقات برهاند. او از شکستن شیشه رنگی و ایجاد حیرت در دل خود سخن می‌گوید و بر تلاش‌های خود در فهم معانی عمیق شعر تأکید می‌کند. در ادامه، او به غم و دلتنگی بدون معشوق اشاره می‌کند و به تصویر آتش و ناله‌های ناشی از دلتنگی خود می‌پردازد. در نهایت، شاعر از شکست و لطافت احساسات خود صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که عشق، حتی در سختی‌ها و دلتنگی‌ها، جزئی از وجود او شده است.