غزل شمارهٔ ۲۱۰۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با صد حضور باز طلبکارت آمدم
دست چمن گرفته به گلزارت آمدم
جمعیتی دلیل جهان امید بود
خوابیدم و به سایهٔ دیوارت آمدم
شغل نیاز و ناز مکرر نمیشود
بودم اسیر و باز گرفتارت آمدم
بیع و شرای چار سوی عشق دیگر است
خود را فروختم که خریدارت آمدم
احسان به هرچه می خردم سود مدعاست
از قیمتم مپرس به بازارت آمدم
وصل محیط میبرد از قطره ننگ عجز
کم نیستم به عالم بسیارت آمدم
قطع نظر ز هر دو جهانم کفیل شد
تا یک نگاه قابل دیدارت آمدم
مستانه میروم ز خود و نشئه رهبر است
گویا به یاد نرگس خمارت آمدم
دیگر چه سحر پرورد افسون آرزو
من زان جهان به حسرت رفتارت آمدم
وقف طراوت من بیدل تبسمی
پر تشنه کام لعل شکر بارت آمدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و وابستگیاش به محبوب اشاره میکند. او با دلی پر اشتیاق و طمأنینه، برای طلب عشق و وصال محبوبش به سراغ او آمده است. شاعر خود را در چنگال عشق میبیند و به نوعی اسیر آن است. او بیان میکند که عشق و نیاز مکررند و در این مسیر، خود را به عشق فروخته و به دنبال ارتباطی عمیقتر با محبوبش است. در نهایت، شاعر از حالتی سرمست و شاداب صحبت میکند و به زیبایی و طراوت عشق و امید اشاره دارد، با این امید که بتواند به وصالی دست یابد.