غزل شمارهٔ ۲۱۲۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم
بشکست دل اما به ترنگی نرسیدم
عمریست پر افشان جنونم چه توانکرد
چون ناله درین کوه به سنگی نرسیدم
خود داری من سدّ ره عمر نگردید
از سکته چو معنی به درنگی نرسیدم
چندین فلک آغوشکشید آینهٔ شوق
اما به عصای دل تنگی نرسیدم
راحت چقدر غفلت انجام طرب داشت
از سایهٔ گل هم به پلثگی نرسیدم
این بزم به جز نشئهٔ اوهام چه دارد
جامی نگرفتم که به بنگی نرسیدم
یک گام درین مرحلهام قطع نگردید
کز یاد نگاهت به فرنگی نرسیدم
چندانکه ز خود می روم آن جلوه به پیش است
رنگی نشکستم که به رنگی نرسیدم
بیدل ز گریبان دری و بی سر و پایی
ممنون جنونم که به ننگی نرسیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناکامیها و تلخیهای زندگی خود سخن میگوید. او میگوید که با وجود تلاشهای بسیار، هیچگاه به آنچه که میخواهد نمیرسد و احساس ناامیدی و شکست عاطفی دارد. او نشان میدهد که جنون و عشقش او را به سمت تیرگی و افسردگی هدایت کرده و به رغم تلاشهایش، هرگز به خوشی و رضایت واقعی دست نیافته است. شاعر در نهایت از خود به عنوان فردی که در میانه این درد و رنجها باقی مانده، یاد میکند و به نوعی شکرگزاری از جنونش را بیان میکند که او را از افتادن به ورطههای بدتر نجات داده است.