غزل شمارهٔ ۲۱۵۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم
به دریا همچو گوهر خلوتی در انجمن دارم
نفس میسوزم و داغی به حسرت نقش میبندم
چراغی میکنم خاموش و تمهید لگن دارم
حریف وحشت من نیست افسون زمینگیری
که در افسردگی چون رنگ صد دامن شکن دارم
کدام آهو به بوی نافه خواباندهست داغم را
که تا یاد سویدا میکنم سیر ختن دارم
نفس تا هست سامان امیدم کم نمیگردد
تخیل مشربم می در خم و گل در چمن دارم
ز درس ما و من بحث جنونی غالب است اینجا
که هر جا لفظ پیداییست بر معنی سخن دارم
قفس پروردهٔ رنگم به این ساز است آهنگم
چه عریانی چه مستوری همین یک پیرهن دارم
بیا ای شوق تا از خاک گشتن سر کنم راهی [؟؟]
در آن کشور قماش نیستی باب است و من دارم
ز اسبابم رهایی نیست جز مژگان به هم بستن
در این محفل به چندین شمع یک دامن زدن دارم
حجاب آلود موهومیست مرگ و زندگی بیدل
ازین کسوت که دیدی گر برون آیم کفن دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وحدت وجود و تنهایی خود اشاره میکند. او با وجود داشتن کثرت و تفاوتها، احساس میکند که در عمق وجودش یک ارتباط عمیق و روحانی با دنیا دارد. شاعر به واسطه حسرت و دلتنگیهایش، سوزش نفس و داغی درونی را توصیف میکند. او به جستجوی شوق و رهایی از قید و بندها است، اما در عین حال متوجه میشود که اسیر افکار و حسرتهای خود است. این شعر پردازش عمیق احساسات انسانی، تنهایی و امید به رهایی را به تصویر میکشد و به نوعی جستجوی معنا در زندگی را نشان میدهد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که حتی در مرز مرگ و زندگی، هویتی پایدار وجود دارد.