نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۵۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به رنگ شمع ممکن نیست سوز دل نهان دارم

جنون مغزی ‌که من دارم برون استخوان دارم

نپنداری به مرگ از اضطراب شوق وامانم

سپند حسرتم تا سرمه می‌گردم نشان دارم

ز رمز محفل بی‌مغز امکانم چه می‌پرسی

کف خاکستری در جیب این ‌آتش نشان دارم

به این افسردگیها شوخیی دارد غبار من

که ‌گر دامن فشانم ناز چشم آهوان دارم

به رنگ ‌گردباد از خاکساری می‌کشم جامی

که تا بر خویش می‌پیچم دماغ آسمان دارم

مباشید از قماش دامن برچیده‌ام غافل

که من صد صبح ازین عالم برون چیدن دکان دارم

نفس سرمایه‌ای با این گرانجانی نمی‌باشد

شرر تاز است ‌کوه اینجا و من ضبط عنان دارم

به غیر از سوختن‌کاری ندارد شمع این محفل

نمی‌دانم چه آسایش من آتش به جان دارم

به این سامان اگر باشد عرق‌پیمایی خجلت

ز خاکم تا غباری پر زند آب روان دارم

خجالت صد قیامت صعبتر از مرگ می‌باشد

جدا از آستانت مردنم این بس‌ که جان دارم

به دوش هر نفس بار امیدی بسته‌ام بیدل

ز خود رفتن ندارد هیچ و من صد کاروان دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود سخن می‌گوید و به سوز و گداز دل اشاره می‌کند. او از جنون و اضطراب شوق خود می‌گوید و نشان می‌دهد که در درونش حسرت‌ها و آرزوهای زیادی دارد. به توصیف خود از محفل‌های بی‌روح و غمگینی می‌پردازد که به رنگ خاکستری و آتش است. شاعر به قوس و قزح احساسات خود، از افسردگی و غبار ناشی از آن، می‌پردازد و اشاره می‌کند که این غم‌ها گاهی به زیبایی‌هایی شبیه چشم آهوان منتهی می‌شود. او درمی‌یابد که زندگی‌اش سرشار از آتش و امید است، و با وجود تمام مشکلات، از هر نفس خود باری از امید دارد. در نهایت، به نوعی از فراق و جدایی و دلتنگی سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که زندگی‌اش چقدر پیچیده و پر از امید و ناامیدی است.