غزل شمارهٔ ۲۲۱۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ز بسکه شور جنونگشت برقکلبهٔ هوشم
به رنگ حلقهٔ زنجیر سوخت پردهٔ گوشم
چو طفل اشک مپرس از لباس خرمی من
به صدهزار تپش کردهاند آبله پوشم
شکست ساز امید و نداد عرض صدایی
ندانم این همه رنگ از چه سرمه کرد خموشم
میی نماند و ز خمیازه میکشم قدح امشب
هنوز تازه دماغ خیال نشئهٔ دوشم
سحر به گوش که خواند نوای ساز تظلم
شکست رنگ به توفان سرمه داد خروشم
چو غنچه تا نفسی گل کند ز جیب تأمل
دل شکسته نواها کشیده است به گوشم
به حسرت کف و آغوش موج کار ندارم
پر است همچو حباب از وداع خود بر و دوشم
هوس نیافت درین چارسو بضاعت دیگر
دل شکسته سبک مایه است ناله فروشم
گهر به ذوق فسردن سر محیط ندارد
به خود نساختهام آنقدر که با تو بجوشم
چو صبح بیدل اگر همتی است قطع نفسکن
به این دو بال هوس عمرهاست بیهوده کوشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و اندوه عمیق خود میگوید. او به حالت جنونآمیز و بیقراریاش اشاره دارد که به آرامش و سکون دست نمییابد. او لباس شادیاش را که به ظاهر زیباست، زیر فشار ملامت و مشکلهای روحی احساس میکند و به شکلی از بروز احساساتش امتناع میورزد. نویسنده در مورد ناکامی در رسیدن به امید و آرزوها صحبت میکند و میگوید که هیچ چیز به او آرامش نمیدهد. در نهایت، او به طور عمیق به ناتوانی خود در فراموش کردن اندوه و تلاشهای بیفایدهاش میپردازد و از بیدل بودن و ناکامیهایی که در زندگی تجربه کرده، حرف میزند.