نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۱۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

گهی در شعله می‌غلتم گهی با آب می‌جوشم

وطن آوارهٔ شوقم نگاه خانه بر دوشم

درپن محفل امید و یأس هر یک نشئه‌ای دارد

خوشم کز درد بی‌کیفیتی کردند مدهوشم

سراغم کرده‌ای آمادهٔ ساز تحیر باش

غبار گردش رنگم دلیل غارت هوشم

چه سازد گر به حیرانی نپردازد حباب من

ز بس عریانم از خودکسوت آیینه می‌پوشم

به رنگی ناتوانم در خیال سرمه‌گون چشمی

که چون تار نظر آواز نتوان بست بر دوشم

ندارد ساز هستی غیر آهنگ گرفتاری

ز تحریک نفسها شور زنجیر است درگوشم

به آن نامهربان‌، یارب که خواهد گفت حال من

ز یادش رفته‌ام چندانکه از هر دل فراموشم

خمستان وفا رنگ فسردن بر نمی‌دارد

جنون شوق او دارم مباد از خود برون جوشم

ز خوبان سود نتوان برد بی سرمایهٔ حیرت

خریداری ندارد دل مگر آیینه بفروشم

ز گل تا غنچه هر یک ظرف استعداد خود ‌دارد

درین ‌گلشن بقدر جلوهٔ خود من هم آغوشم

نفس عمری تپید و مدعای دل نشد روشن

چراغی داشتم بی مطلبیها کرد خاموشم

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل

ز یادم نیست غافل هرکه می‌سازد فراموشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات و دغدغه‌های عمیق خود را نسبت به وطن و عشق بیان می‌کند. او به تحولات درونی‌اش اشاره می‌کند که گهگاهی شاد و گهگاهی غمگین است. شاعر در محفل‌های امید و یأس، درگیر درد و بی‌کیفیتی است که او را سرگشته کرده است. از بخت نامهربانش شاکی است و احساس می‌کند که فراموش شده است. او به دنیای جنون و شوق عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که برای درک زیبایی‌ها و رابطه‌ها نیاز به سفر در دل و حیرت دارد. در نهایت، او به سرگردانی و عدم آگاهی از حال و روز خود اشاره می‌کند و خود را گم‌شده‌ای در دنیای فراموشی می‌داند.