نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۲۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم

کشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم

صفای آینه می‌پرورم به رنگ طبیعت

چراغ در ته دامان‌ گرفته ظلمت خویشم

هزار زلزله دارم ز پیچ و تاب تعین

به هرنفس‌که‌کشد صبح من قیامت خویشم

غبار هرزه‌ دویهای آرزو که نشاند

به‌گل فرو نبرد گر نم خجالت خویشم

فضول دعوی عرفان سراغ امن ندارد

به زینهار چو سبابه از شهادت خویشم

چو شمع چندکشم ناز پایداری غفلت

به باد می‌روم و غرهٔ اقامت خویشم

مگر عرق برد از نامه‌ام سیاهی عصیان

بر آستان حیا سایل شفاعت خویشم

چو شبنمم بگذارید عذر خواه تردد

چه سازم آبله پای تلاش راحت خویشم

به پیری‌ام ز حوادث چه ممکن است خمیدن

نفس اگر نکشد زیر بار منت خویشم

ز آبروی حبابم ‌کسی عیار چه گیرد

جز این‌ نیم نفس انفعال مهلت خویشم

می‌ام‌ کم است دماغم فروغ محو ایاغ است

گلی ندارم و، باغ و بهار حیرت خویشم

ز خاک راه قناعت‌ کجا روم من بیدل

به این غبار که دارم سراغ عزت خویشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بررسی حال و وضعیت روحی و جسمی خود می‌پردازد. او به نکوهش پیرسالی و تنهایی‌اش اشاره می‌کند و احساس می‌کند که در دنیای پر از غبار و ناامیدی زندگی می‌کند. با تصویرسازی از زلزله‌ها و پیچ و تاب‌های وجودی، نشان می‌دهد که هر لحظه ممکن است دچار تغییراتی شدید شود. شاعر همچنین به تلاش برای عرفان و جستجوی حقیقت می‌پردازد و در این مسیر از عدم ثبات و ناامیدی خبر می‌دهد. او به ناپایداری زندگی مانند شمعی در باد و عدم توانایی در تغییر اوضاع اشاره می‌کند. در نهایت، او از عجز و ناتوانی در دستیابی به آرامش و قناعت می‌گوید و به جدال خود با ناامیدی و سرنوشت می‌نگرد. در این شعر، احساساتی عمیق از تنهایی، بی‌قراری و جستجوی معنا در زندگی به تصویر کشیده شده است.