غزل شمارهٔ ۲۲۶۳ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانم
ادب پروردهٔ عشقم نگه را ناله میدانم
تماشای دو رنگی برنمیدارد حباب من
نظر تا بر تو واکردم ز چشم خویش حیرانم
به رنگ ابر در یاد تو هر جا گریه سرکردم
گهر افشاند پیش از پردههای دیده دامانم
بیا ای آفتاب کشور امید مشتاقان
چو صبحم طایر رنگی است بر گرد تو گردانم
در این حرمانسرا هر کس تسلی نشئهای دارد
دماغ گنج بر خود چیدنم این بس که حیرانم
خیالی نیست در دل کز شرر بالی نیفشاند
جنون دارد تب شیر از خس و خار بیابانم
مپرسید از سواد معنی آگاهان این محفل
که طومار سحر در دستم و محتاج عنوانم
پر و بال نفس فرسود و پروازی نشد حاصل
کنون دستی زنم بر هم پشیمانم، پشیمانم
چو گوهر موجها پیچید بر هم تا گره بستم
سر راحت به دامن چیدهٔ چندین گریبانم
به این وسعت اگر چیند تغافل دامن همت
جهانی را توان چون چشم، پوشیدن به مژگانم
ندانم بیش ازین عشق از من بیدل چه میخواهد
غریبم، بینوایم، خانه ویرانم، پریشانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس حیرت و انفعال خود در عشق سخن میگوید. او تأکید میکند که نگاهش به معشوقش نالهای از عشق است و زیبایی دو رنگی عشق او را متحیر کرده است. شاعر ابراز میکند که در یاد معشوق، هر جا که میرود، گریه میکند و او را به آفتاب امید مشتاقان تشبیه میکند. در این دنیای ملول، هر کس تسلیای دارد، ولی او به شدت دلتنگ و حیران است. شاعر همچنین به جنون و تب عشق خود اشاره میکند و از بیمعنایی و ناتوانیاش در پرواز آزاد سخن میگوید. او در نهایت به درماندگی و پریشانی خود در عشق اعتراف میکند و میگوید که نمیداند عشق چه خواستهای از او دارد و احساس میکند که در ویرانی عشقش غریب، بیچاره و پریشان است.