نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۷۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آمدم طرح بهار تازه‌ای انشا کنم

یک دوگلشن بشکفم چشمی به رویت واکنم

از فسردن هر بن مویم مزار حیرتست

زان تبسمها جهانی مرده را احیا کنم

در خمارآباد امکان ساغر دیگر کجاست

التفاتی واکشم زان چشم و مستیها کنم

غنچه خرمن می‌کند شوقم زمین تا آسمان

بوسه‌واری گر به خاک آستانت جا کنم

فکر آن قامت جهانی را بلند آوازه‌ کرد

رخصت نازی‌ که من هم مصرعی رعنا کنم

شرم حسنم ساغر تکلیف چندین بیخودیست

بر قفا افتم چو مژگان گر مژه بالا کنم

در شکایت‌ نامه‌ام چون کاغذ آتش زده

نقطه پر پیدا کند تا نامه‌بر پیدا کنم

ناز پرورد تغافل خانهٔ یکتایی‌ام

هر کجا آیینه‌ای را بینم استغنا کنم

قطرهٔ اشکی به توفان آورم‌ کز حسرتش

تشنه‌کامی را صدای ساغر دریا کنم

عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمع

آنقدر گردن ‌کشم از خود که سر را پا کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات و آرزوهای عاشقانه خود می‌پردازد. او می‌خواهد با ایجاد دنیایی جدید و بهار تازه، زیبایی‌ها را به زندگی بازگرداند و با زیبایی معشوقش جهان مرده را زنده کند. شاعر از تبسم و چشم مست معشوقش الهام می‌گیرد و آرزو دارد با بوسه به خاک آستان او جاودانگی را احساس کند. او همچنین به افتادگی و شرم ناشی از زیبایی‌هایش اشاره می‌کند و عاشقانه‌هایش را به شکل کاغذی می‌بیند که در آتش حسرت می‌سوزد. شاعر با حسرت به عشق و ناز معشوق می‌نگرد و در نهایت، می‌خواهد با عشق و شور خود همه چیز را متحول کند و سرنوشتش را به دست گیرد.