غزل شمارهٔ ۲۳۲۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با کف خاکستری سودای اخگر کردهایم
سر به تسلیم ادب گم در ته پر کردهایم
آرزوها در مزاج ما نفس دزدید و سوخت
خویش را چون قطرهٔ بیموج گوهر کردهایم
اشک غلتانیم کز دیوانگیهای طلب
لغزش پا را خیال گردش سر کردهایم
بیزبانی دارد ابرامی که در صد کوس نیست
هر کجا گوش است ما از خامشی کر کردهایم
از شکوه اقتدار هیچ بودنها مپرس
ذرهایم اقلیم معدومی مسخر کردهایم
آنقدر وسعت ندارد ملک هستی تا عدم
چون نفس پر آمد و رفت مکرر کردهایم
عاقبت خط غبار از نسخهٔ ما خواندنی است
باد میگرداند آوازی که دفتر کردهایم
خامشی در علم جمعیت رباضتخانه است
فربهیهای زمان لاف لاغر کردهایم
آستان خلوت کنج عدم کمفرصتی است
شعلهٔ جوالهای را حلقهٔ در کردهایم
مقصد ما زین چمن بر هیچکس روشن نشد
رنگ گل بودهست پروازی که بیپر کردهایم
زحمت فهم از سواد سرنوشت ما مخواه
خط موهومی عیان بود از عرق ترکردهایم
یک دو دم بیدل به ذوق دل درین وحشتسرا
چون نفس در خانهٔ آیینه لنگر کردهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حالتی از ناامیدی و سرگشتگی میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که در دنیای پر از درد و ابهام، آرزوها و خواستههایمان به سرقت رفته و ما در وضعیت تسلیم و بیفروغی قرار داریم. احساس ناتوانی و بیصدایی از جامعه و محیط زندگی در اشعار او مشهود است. او به بیمعنایی وجود و عدم اشاره میکند و از ناکامیهای زندگی، خاکستری و غبار آلود بودن سرنوشت خود را بیان میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در این آشفتگی، تنها چیزی که باقی مانده است، لحظاتی از درک و فهم در این دنیای پر از سردرگمی است.