نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)

بی‌تو چون شمع ز ضعف تن ما

رنگ ما خفت به‌ پیراهن ما

نقش پاییم ادب‌پرور عجز

مژه خم می‌شود از دیدن ما

خاک ما گرد قیامت دارد

حذر از آفت شوراندن ما

زندگی طعمهٔ کلفت‌ گردید

رشته‌ها خورده‌گره خوردن ما

حرص مضمون رهایی فهمید

دل به اسباب جهان بستن ما

فکر آزادگی آزادی برد

سرگریبان زده از دامن ما

اگر این است سلوک احباب

دشمن ما نبود دشمن ما

خلعت آرای سحر عریانی‌ست

چاک دوزید به پیراهن ما

آفت اندوختنی می‌خواهد

برق‌ ما نیست مگر خرمن‌ ما

آخر انجام رعونت چون شمع

می‌کشد تار رگ‌ گردن ما

قاصد آورد پیام دلدار

بازگردید ز خود رفتن ما

بیدل آخر ز چه خورشید کم است

این چراغ به نفس روشن ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق در فقدان و وابستگی به دیگری می‌پردازد. شاعر از ضعف و ناتوانی خود بدون حضور محبوب صحبت می‌کند و احساس می‌کند که مانند شمعی بی‌جان شده است. همچنین، به مشکلات و دردهای زندگی اشاره می‌کند و احساس می‌کند که زندگی‌اش از روشنایی و آزادی تهی شده است. شاعر به رنج و عجز خود می‌افزاید و به این نکته اشاره می‌کند که در این وضعیت، روزگار به او دهن‌کجی می‌کند و او را در بند دنیای مادی محبوس می‌سازد. در نهایت، سوالاتی در مورد ماهیت دوستی و دشمنی مطرح می‌شود و شاعر به جستجوی نور و روشنایی در زندگی ادامه می‌دهد، حتی در میان تاریکی‌ها.