نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۵۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیم

باده شورانگیخت بیرون خم راز آمدیم

آینه صیقل زدن بی صید تمثالی نبود

سینه در یادت خراشیدیم وگلباز آمدیم

جسم خاکی گر نمی‌بود اینقدر شوخی که داشت

بیشتر زین سرمه باب چشم غماز آمدیم

چون سحر زین ‌یک تبسم قید نیرنگ نفس

با همه پرواز آزادی قفس ساز آمدیم

آشیان پرداز عنقا بود شوق بی‌نشان

گفت‌وگوی رنگ بالی زد به پرواز آمدیم

دوری آن ‌مهر تابان نور ما را سایه ‌کرد

بهر این روز سیه زان عالم ناز آمدیم

لب گشودن انحراف جادهٔ تسلیم بود

شکر هم‌گر راهبر شد شکوه پرداز آمدیم

نغمهٔ ما برشکست ساز محمل می‌کشد

سرمه رفتیم آنقدر از خودکه آواز آمدیم

از کفی خاک این‌قدر گرد قیامت حیرت است

بی تکلف سحر جوشیدیم و اعجاز آمدیم

اول و آخر حسابی از خط پرگار داشت

چون بهم پیوست بی‌انجام و آغاز آمدیم

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست

راهها سر بسته بود آخر به خود باز آمدیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و جنون است که شاعر از تجربه‌های عاطفی و معنوی خود سخن می‌گوید. او از باده نوشی و شور و شوقی که در زندگی دارد می‌نویسد و به زیبایی‌های درونی و آزادی اشاره می‌کند. شاعر به جستجوی حقیقت و ذات وجود خود پرداخته و درباره سرنوشت و پیوندهای غیرقابل گسست بین انسان‌ها و عشق می‌اندیشد. او با اشاره به دشواری‌های زندگی و مشکلاتی که عشق به وجود می‌آورد، در نهایت به این نتیجه می‌رسد که همه‌ی این راه‌ها، او را به درون خود و به شناخت عمیق‌تری از وجودش رهنمون کرده است.