غزل شمارهٔ ۲۳۷۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بهکنج نیستی عمریست جای خویش میجویم
سراغ خود ز نقش بوریای خویش میجویم
هدایت آرزویم میکشم دستی به هر گنجی
درین ویرانه چون اعمی عصای خویش میجویم
جنون میآورد زین کاروان دنباله فهمیدن
جز آتش نیست گردی کز قفای خویش میجویم
ز بس حسرتکمین جنس مطلبهای نایابم
ز هرکس هر چهگم شد من برای خویش میجویم
جهانی آرزوها پخت و رفت از خود به ناکامی
دو روزی من هم اینجا خونبهای خویش میجویم
خیالی کو که نتوان یافت نقش پردهٔ خاکش
سراغ هر چه خواهم زیر پای خویش میجویم
محیط از وضع موج آغوش پروازی نمیخواهد
من این بیگانگی از آشنای خویش میجویم
چه مقدار از دماغ نارسایی ناز میبالد
که آنگل پیرهن را در قبای خویش میجویم
به خاکستر نفس دزدیدهام چون شعله معذورم
بقایی کردهام گم در فنای خویش میجویم
نیستانی به ذوق ناله انشا کردهام بیدل
ز چندین آستین دست دعای خویش میجویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجوی خود و هویت واقعیاش میپردازد. او از عدم وجود و گمگشتگی در زندگیاش سخن میگوید و با آرزوهای خود دست و پنجه نرم میکند. شاعر به دنبال حقیقت و چیزهای نایابی است که در دنیای ویران اطرافش گم شدهاند. او حسرتزده از ناکامیها و پشیمانیهایش، به دنبال یافتن نشانههای خود و معنای عمیقتری از زندگی میگردد. در این جستجو، از احساسات عمیقش، مانند جنون و اشتیاق، هم سخن میگوید و در نهایت، از بیگانگی و تنهایی در دنیای آشنا و سرشار از یادها و خاطراتش حسرت میکشد.