نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۰ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نبوَد به غیرِ نامِ تو وردِ زبانِ ما

یک حرف بیش نیست زبان در دهانِ ما

چون شمع دم ز شعلهٔ شوقِ تو می‌زنیم

خالی مباد زین تب‌ِ گرم استخوانِ ما

عرض فنای ما نبود جز شکستِ رنگ

چون شعله برِ گریز ندارد خزانِ ما

گَردِ رمی به روی شراری نشسته‌ایم

ای صبر بیش ازین نکنی امتحانِ ما

از برگ و سازِ قافلهٔ بیخودان مپرس

بی‌ناله می‌رود جرس‌ِ کاروانِ ما

می‌خواست دل ز شکوهٔ خوی تو دم‌ زند

دودِ سپند گشت سخن در دهانِ ما

ما معنی مسلسلِ زلفِ تو خوانده‌ایم

مشکل‌ که مرگ قطع‌ کند داستانِ ما

چون سیل بیخودانه سوی بحر می‌رویم

آگه نه‌ایم دست‌ِ که دارد عنانِ ما

ما را عجوزِ دهر دوتا کرد از فریب

زه شد به تارِ چرخ ز سستی‌ کمانِ ما

از طبعِ شوخ این همه در بندِ کُلفَتیم

بستند چون شرار به سنگ آشیانِ ما

آه از غبارِ ما که هواگیرِ شوق نیست

یعنی به خاک ریخته است آسمانِ ما

بیدل هجوم‌ِ گریهٔ ما را سبب مپرس

بی‌مقصد است‌ کوششِ اشکِ روانِ ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت تحت تاثیر عشق و شور و شوق نیاز به محبوب خود است. او می‌گوید که نام محبوبش هرچه بگوید، بازیافته و معنی‌دار است و عشقش مانند شعله شمعی است که او را روشن نگه می‌دارد. او از درد جدایی و احساس حقارت ناشی از نبود محبوبش می‌گوید و بر ناکامی‌های زندگی‌اش تأکید می‌کند. با اشاره به ناپایداری و فریب‌های زمانه، او بیان می‌کند که در این شرایط، احساساتش مستمر و زنده باقی می‌ماند، حتی اگر جانش به خطر بیفتد. به طور کلی، شعر تصویرگر جدایی، امید و ناامیدی ناشی از عشق است.